تبليغاتX
::. black.pearls .::

black.pearls

: درباره وبلاگ

 

می تونستم با تو باشم ....
مثه سایه مثه رویا....
اما بیدارم و بی تو ....
مثه تو ، تنهای تنها ....


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
دی 1385
آذر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384

 

: پیوندها

 

بهترین موزیک ها و برنامه های جدید دنیا
اشعار رضا صادقی
مرغ عشق
دريايی از آتش
عشق یعنی مولانا
آسمان ابری

 

: موسیقی

 

Sattar - the Last Endeavor
Sattar - Outfit

 
 
 
زخمهای نا مرئی

        

زخمهای نا مرئی

تا حالا اینقدر احساس پوچی و تنهایی نکرده بودم ، هيچ وقت خودم رو اينقدر خوار و حقير نمی ديدم که سفره دلم رو پيش هر کس و ناکسی باز کنم و با هر آدم یک لا قبا و علافی که از قافله زندگی عقب مونده درددل کنم با آدمهايي که خودشون بی نام و نشون و گمشده اند و من انتظار اين رو دارم که اونها منو درک کنن ، باهام هم دردی کنن و علاجی برای اين زخمهای نامرئی من داشته باشن. اونايي که در اين دنيای خاکی و مادی و شکستنيشون گم شدن. اما من چی؟ من در بودنم ، در خودم و در دريای احساساتم که بی اختيار قطره قطره اش از چشمهای بی روح و کويري ام سرازير می شه گم شدم. مثل کودکی که در يک شهربازی که همه غرق در شوق و شور و خوشحالی اند و لبخند بر لب خود دارن میونه یک جماعت غريب و نا آشنا گم شده و با حسرت به بچه های اطراف که مشغول بازیگوشی اند نگاه می کنه و خودش رو غريبه با همه ، تنها و نامرئی حس می کن. من آن کودک 5 ساله ام که در يک خانه ی کلنگی سالها زندانی بوده ، لبخندی مصنوعی بر باغچه صورتش کاشته و از بالا به آدمکهای بی احساس آن خانه نگاه می کرد. کودکی مثل گل ، گلی پاک و سفيد. گل زيبايي که از شاخه هاش جدا شده بود مثل گوهر گرانبهايي ؛ مرواريدی که در غار مردابها گم شده و بر باتلاق زندگی مشغول دست و پا زدن بود ..و همه گذشته و ريشه خودش را از دست داده بود. از همه فاصله گرفته بود و از اول حساب خودش را از بقيه جدا کرده بود و اميد داشت که روزی از اون زندون پرواز کنه به دشتی پر از اميد ، شادی و احساس ... اما کسی اون رو حس نمی کرد و او به دنبال یک دوست ، یک همصدا و يک نگاه آشنا بود ، نگاهی که فقط در آينه خاک گرفته و صبور ، آينه ای که در آن خانه از روز اول شاهد همه اتفاقات بود. در چهره دخترکی هم سن و سال خودش که او هم يک گمشده بود ديده می شد. ساعتها وقت دخترک صرف دردل و صحبت با چهره کودک غريب در آينه بود. او به همين هم راضی بود . به يک عروسک ، يک ستاره و يک دنياي تخيلی که مرز و محدوده ای نداشت. 11 سال می گذرد و او هنوز یک گمشده است ، خودش را نمی شناسه و حسرت می خورد. با گذشت زمان ستاره اش و عروسکش را به دست خاطره در گذشته هديه کرد و صورت دختر شيشه ای را در همان آينه جا گذاشت ، آينه ای که معلوم نيست دست کدام سنگدل و ريا کاريست... او خودش را جا گذاشت. 11 سال گذشته است و او در هر آينه دنبال چهره آشنا ، آرام ، معصوم و زيبای آن دخترک گشته که تنها اميدش بود اما او ديگر نبود . او هم منو تنها در اوج غربت رها کرده است و ديگر بريده ام و از دست نارفيقان خسته ام و صادقانه بگويم زير بار اين غربت شکسته ام. از آدمهای گرگ صفتی که زير صورتکهاشون قايم می شن ، از آدمهای دو رو و دو رنگی که از انسانيت و عشق و مهر دنيا فاصله دارن ، از آدمهايي که معيار مهر ورزيشون سنگ بودنه خسته شدم و هرچقدر سعی می کنم نمی تونم خودم رو با اينها يک صدا ببينم و حاضرم عمری سکوت اختيار کنم... ديگر دلخوشی برايم باقی نمانده و بايد بروم ، ماندنم عاقلانه نيست اما کجا؟ يک عمر از اين شاخه به اون شاخه پريدم بدون اينکه مقصد مشخصی داشته باشم. اما دلم جای ديگريست. قصد سفر دارم و کاش در اين سفر همسفری پيدا کنم . گمشده ام را ؛ شايد خودم را ؛ پيدا کنم در خطهای موازی اين دفتر سفيد يا اون دفترچه خاطرات کودکيم که در صندوقچه چوبی در غار گوری در گذشته در قبرستان سينه ام سالهاست به خاک سپرده شده و شايد در ورقهای سوخته و پاره پاره اش ، در ميان نوشته های پاک شده و خط خورده اش يک نشونی از اون دخترک پيدا کنم... بايد شتاب کرد مجال درنگ نيست...

11:45am  2/26/07

| +| نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386 توسط مروارید  |   |  ارسال به دوستان
 
<**************************************** All of the codes of this weblog ****************************************> ******************************************* ************************************************ ************************************************